<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>که چی ؟؟؟</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/</link>
<description>                                                                     </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 14:15:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماجرای شاغل شدنم !</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>تقریبا یک ماه پیش بود که به پیشنهاد یکی از آشناها برای مصاحبه توی یه شرکت گرافیکی اقدام کردم. &lt;BR&gt; دو روز بعد از اینکه زنگ زدم برای گذاشتن ِقرار ِمصاحبه ،تصمیم گرفتم برای ارشد بخونم . برای همین دیگه با شرکته تماس نگرفتم . چند روز بعدش آقاهه زنگ زد بهم و گفت چی شد ؟فکراتو کردی که میای یا نه ؟ &apos;گفتم نمیام .میخوام واسه ارشد بخونم  . گفت شما الان پاشو بیا اینجا صحبت کنیم .. ارشدتم خودم بهت یاد میدم ! &lt;BR&gt;پاشدم رفتم شرکت .از یه طرف دوست داشتم کار کردن رو تجربه کنم  و از یه طرف از سر کار رفتن و متعهد شدن میترسیدم .&lt;BR&gt;به هر حال اون روز پاشدم رفتم شرکت . &lt;BR&gt;جناب آقای رئیس شرکت بعد از  پر کردن فرم و گذروندن مقدمات معمول ، گفت برای من از همه چی مهم تر اینه که متعهد باشی همین جا کار کنی تا آخر .یعنی یهو پا نشی بری یه جا دیگه بگی اونجا بهتره و ما رو قال بذاری و بگی خدافظ !تا حدی روی این قضیه تاکید داشت که  میگفت مثلا یه سفته ای چیزی بذاری اینجا واسه اطمینان!!&lt;BR&gt;منم با شناختی که از خودم داشتم گفتم من امروز به کار گرافیک علاقه دارم ،فردا میبینی به کار آهنگری علاقه مند شدم ! یا بعد از 3 ماه چنان از گرافیک بیزار شدم که رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم .هیچ تضمین و تعهدی هم برای موندن اینجا بهتون نمیدم . هر کسی هم که بیاد همچین تضمینی بهتون بده که بگه من 6 سال براتون کار میکنم دروغ گفته  !مگه من چقدر شما رو میشناسم که بخوام قول بدم 6 سال بتونم تحملتون کنم ؟ در ضمن من نمیخوام همه ی وقتم برای کار بره . یک روز در میون میتونم بیام فقط !! &lt;BR&gt;دستاشو زده بود زیر چونه ش و فقط نگاه میکرد . گفتم الان پا میشه میگه خیلی خوش اومدین شما همون برید خونه لالا کنید خیلی بهتره . یه مکث طولانی کرد و گفت :آخه این جوری که نمیشه ! یعنی هروقت دلت خواست ول کنی بری ؟ &lt;BR&gt;گفتم :آره دیگه ... تا هر وقت که قرار داد باشه ! &lt;BR&gt;گفت :حرف حق جواب نداره . خوشم اومد از صداقتت . توی این کار کم کسی پیدا میشه که صداقت داشته باشه . همه دروغ میگن ! ولی یه روز در میون نمیشه اصلا . باید هر روز بیای . &lt;BR&gt;دیرم شده بود ! از جام پاشدم کیفم رو انداختم رو دوشم و گفتم من فقط و فقط یک روز در میون میتونم بیام . بلند شد و گفت : بازم فکراتون رو بکنید ! &lt;BR&gt;هفته ی بعد زنگ زد . گفت : از کی تشریف میارید سرِکار ؟ گفتم ببخشیدا . ما که با هم به توافق نرسیدیم . من هنوز روی حرفام هستم . گفت اشکال نداره . شما تشریف بیارید واسه قرار داد .  &lt;BR&gt;همون هفته ی اول کاری یک هفته رفتم مسافرت که شرحش رو دادم قبلا . هفته ی بعدش یک روز در میون رفتم سرِ کار ، هفته ی بعدش یک هفته ی کامل رفتم مسافرت باز .. هفته ای که گذشت رو مجبور بودم به تلافی هفته ی قبل هر روز برم . رو حسابش الان این هفته باید یه مسافرت یه هفته ای برم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن:همین امروز و فرداست که دوباره یه بلیط جانانه از راه برسه ! &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 14:15:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:)</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description> امام رضا دعوتم کرده . کلی واسش ناز کردم که نرَم . هی گفت بیا .. هی گفتم نمیخوام بیام  ..  . آخرش هم عنصر&quot; اراده&quot; رو از لیست &quot;عملیات طلبیده شدن&quot; حذف کرد و راهی مشهدم ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن:نطقم کور شده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش گویی!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>تمام بغض های دنیا رو توی گلوش جمع میکنه و میگه : من اگه نداشته باشمش میمیرم ! نفسمه ،نباشه نمیتونم نفس بکشم ... نمیتونم زندگی کنم ! &lt;BR&gt;میگم : میتونی ، خوبم میتونی . فقط کافیه یکی دیگه رو جایگزینش کنی . &lt;BR&gt;میگه : عاشقشم ! &lt;BR&gt;میگم : عاشقش نیستی ، فقط خیلی بهش عادت کردی .. یکی دیگه بیاد جاش به اون عادت میکنی &lt;BR&gt;عصبانی میشه ! میگه تو هیچی از عشق نمیفهمی . &lt;BR&gt;میگم : عاشقی این جوری نیست . تو عاشق نیستی .&lt;BR&gt;میگه : اگه نباشه خودمو میکشم ! &lt;BR&gt;میگم : حرف بیخود نزن . اگه نباشه فقط زندگیت راحت تر میشه .. شیرین تر میشه .. یعد یه عمر دعاش میکنی که ولت کرد و راحت شدی ! &lt;BR&gt;میگه : برو بابا ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------&lt;BR&gt;قرار شده از هم جدا بشن ..&lt;BR&gt;میگه :خودمو بیچاره میکنم ! &lt;BR&gt;میگم :نمی کنی . &lt;BR&gt;میگه :میرم با هرکی جلو راهم بود دوست میشم ، وقتی وابسته شد میندازمش دور ! &lt;BR&gt;میگم : اولین نفری که وابسته میشه خودتی ..وابسته میشی، وابسته ی همون نفر اولی که میبینیش !&lt;BR&gt;میگه : ههـ .. خواهیم دید !&lt;BR&gt;میگم :میشناسمت !&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2 روز بعد از جدا شدنشون :&lt;BR&gt;میگم : چه خبر ؟ &lt;BR&gt;میگه : هیچی .&lt;BR&gt;میگم : دیدیش ؟ چطور بود ؟ خوش گذشت ؟&lt;BR&gt;شاد و سر حال میگه : اوهوم ..خیلی خوب بود .. آره خیلی خوش گذشت .. هوا هم خیلی خوب بود . نم بارون و این حرفا .. &lt;BR&gt;میگم : دوسش داری ؟ &lt;BR&gt;روش نمیشه بگه آره !میگه :حالا زوده . ولی خوشم اومد ازش ..دو سه ساعتی با هم بودیم. میخوام با همین باشم دیگه .گور بابای اون یکی .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فرداش هر روز باهاشه .. خوش و سر حال . بیچاره طرف مقابلش که این همه مدت توی توهم دوست داشته شدن به سر میبرده و خبر نداشته حتی سر سوزنی هم خبری از علاقه نیست .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میسوزه واسه اون همه روزهایی که به خیال علاقه و دوست داشتن و عشق با هم موندن و تحمل کردن و فکر میکنم کاش همون اول به پیش بینی های من اعتماد میکردن و خودشونو اذیت نمیکردن..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم میگم : درسته به پیش بینی های خودم شک نداشتم ولی هیچ وقت از خودم توقع نداشتم اینقدر دقیق از آب در بیاد !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن : اگر در مورد روابطتون نیاز به پیش بینی و شخصیت شناسی داشتید ..خرج داره !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>feel</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>اگر بدانی چه حسی دارد .. با بوی شلغم در آستانه ی سوختن که فضای اتاقت را پر کرده چشم از خواب باز کنی و باز از اولین افکاری که در ذهنت پرسه میزند متحیر شوی !   
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد همان طور که پتو را به خودت پیچیده ای ، سعی کنی تمام خوش بینی دنیا را در وجودت یک جا جمع کنی و به خودت بگویی : اثرقرص هاست .. !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن: اگر چیزی ازش نفهمیدی ، انتظاری نیست ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من در سفرم!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>یک ، دو روزیست که در امارات به سر میبریم .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هوا به صورت اتفاقی خوب است، حال ما هم همچنین . و هیچ ملالی نیست جز دوری بعضی ها . هتلمان هتلی در مایه های محشر است،چسبیده به دبی مال و راننده تاکسی ها بهش میگویند ذِ نیو &quot;ادرس هتل &quot;! من &lt;A href=&quot;http://www.atings.com/uploads/1258357579.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;حمامش&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; را حسابی دوست دارم و اگر میشد آن را با خود به خانه مان میبردم . البته به همراه ویویش ... خودش صرفا خاص نیست !&lt;BR&gt;یکی دیگر از  ملال هایی که دارم و حسابی دارد اذیتم میکند این کفش های لعنتی است . امروز بارها خودم را فحش دادم که چرا 145 هزار و 700 تومان بابت کفشی دادم که اندازه ی یک نخود شعور و وجدان ندارد . یه قدری پاهای بیچاره ام را له و لورده کرده که امروز نزدیک بود وسط پاساژ بزنم زیر گریه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خاک عالم توی دهن هر جفتشان واقعا . تا من باشم و اینقدر جو گیر نباشم که پول زبان بسته را این قدر بی رحمانه بابت همچین کفش مزخرفی روانه ی جوی آب نکنم !! البته از وقتی آمدیم در فکر خریدن کفش های راحت تری هستم ولی دست روی هر چیزی میگذارم با خودم میگویم : هه ! عمرا دیگر همچین پولی بالای کفشهایی بدهم که یک ذره درک و فهم ندارند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن : آزادی اینجا را دوست دارم . هر چند که خودم از همه ی آزادی هایش استفاده نمیکنم ، ولی خوشحالم که هرکسی خودِ واقعیش را به نمایش میگذارد . این باعث میشود در برخورد با آدم ها احساس آرامش کنی !&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 12:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گوش</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تلفن که تمام شد دستای سردم رو روی گوشم گذاشتم تادمای هر دو  با هم به اعتدال برسد .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بعد فهمیدم در تمام سه ساعت و نیم ِ مدت مکالمه که داغی گوشم رو حس میکردم ،به این جمله فکر میکردم که &quot;هیچ چیزی مثل گوش اینقدر شبیه راز نیست !!&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt; * دلم &quot;ها کردن&quot; میخواد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :آخرش هم این فک ِمهربون من چشم میخوره .. کاش یه خورده اسپند دم دستم بود برای خودم دود میکردم حد اقل دلم آروم میشد ..&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگهی!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>کسی یه خورده پشتکار زیادی داره به من قرض بده ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن: به مدت ۴ ماه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 15:03:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/88</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>ساعت 8 و 5 دقیقه از خواب بیدار شدم و به نیت 5 دقیقه خواب بیشتر ،چشمامو روی هم گذاشتم . چهل و پنج دقیقه بعد اسم ندا رو روی صفحه ی موبایلم دیدم و از جام پریدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها همه سر کوچه ی مدرسه بودن و قرار شد تندیس همدیگه رو ببینیم . به هوای صبحانه های اردک آبی ! &lt;BR&gt;ازدحام جلوی اردک آبی با اومدن ما بیشتر به نظر میومد. چون علاوه بر تعداد، سر و صدای اعجاب بر انگیزی داشتیم !&lt;BR&gt;فکر کن بخوای با بیست نفر سلام کنی ، اونم از نوع سلام های دخترونه که عنصر اصلیش جیغه ... و این جیغ دو چندان میشه وقتی با افرادی رو به رو میشی که دقیقا 11 ساله ندیدیشون و هیچ خبری هم ازشون نداشتی !&lt;BR&gt; دقیقا بیست نفر میشدیم . فکر نمیکردم تعدادمون از 5 ،6 نفر بالاتر بره . برای اردک آبی باید توی صف وای میسادیم بنابراین بیخیال شدیم و اومدیم سر میدون  صبحانه اسپانیایی خوردیم .. کل طبقه بالای رستوران رو اشغال کرده بودیم و البته صدامون هم طبقه بالا رو اشغال کرده بود هم پایین رو !! &lt;BR&gt;بعد نیست که خیلی سبک بود صبحانه و اصلا در حال انفجار نبودیم ، رفتیم آبمیوه امید و میلک شیک خوردیم ، بعد همچین که میلک شیکه تموم شد و به خودمون اومدیم دیدیم  یه عده دارن حرف نهار رو میزنن . ولی ما با درایت و هشیاری از زیر نهار خوردن شونه خالی کردیم و به جاش رفتیم پارک ! &lt;BR&gt;خلاصه که 8/8/88 واقعا توی ذهنم برام یه روز خاص میمونه و فکر نمیکنم هیچ وقت از یادم بره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن :قرار بعدی (در صورت زنده بودن ) 9/9/99 !!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;BR&gt;پ.ن: اگر یه روزی گذرتون به سینما خورد و همه ی فیلما رو دیده بودید سعی کنید گول نخورید و نرید &lt;STRONG&gt;خانه ی روشن&lt;/STRONG&gt; رو ببینید ! مخصوصا اگه دلتون پیش پارک ملته و خودتون تو سینما ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار قدیمی !</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>یازده سال ، گذشته از اون روزی که توی حیاط مدرسه ، با دوستایی که هنوزم که هنوزه جزو بهترین دوستای عمرم میدونمشون نشسته بودیم و راجع به اینکه در آینده با هم ارتباط خواهیم داشت یا نه صحبت میکردیم. &lt;BR&gt;همون روز تصمیم گرفتیم که 8/8/88 ساعت 8 صبح هر جا که بودیم بیایم سر کوچه ی مدرسه و همدیگه رو ببینیم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع ها این جامدادی های فلزی تازه مد شده بود . بچه ها یکی در میون ازاین جامدادی ها داشتن .در راستای این قرار ، همه با نوک فلزی پرگارهامون یا هر چیز تیز دیگه ای که دم دستمون بود ،تاریخِ 8/8/88 رو روی در و دیوار این جامدادی ها حک کردیم ، یادمه که بعضی از بچه ها که جامدادی هاشون نو تر بود دلشون نمیومد و بچه های دیگه زنگای تفریح میرفتن و عملیات رو اجرا میکردن !!!&lt;BR&gt;دیروز بیرون بودم که اس ام اس اومد . ندا بود . قرار رو یاد آوری کرده بود ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید اعتراف کنم که اصلا و به هیچ وجه یادم نبود .. تازه وقتی اس ام اس رو دیدم هم یادم نیومد منظورش از قرار چیه . بعد از ندا دو سه تا از بچه های دیگه هم اس ام اس زدن و اونوقت با فشار اوردن به مغز محترمم یادم اومد قضیه رو . حتی اون لحظه ای که داشتیم حرفش رو میزدیم و وسط حیاط مدرسه ولو بودیم رو یادم اومد . من اون روز اعتقاد داشتم تا 10 سال دیگه زنده نمیمونم .. نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم هیچ وقت هیجده سالگی رو نمیگذرونم . شاید چون همیشه به نظرم سن هیجان انگیزی بوده .. &lt;BR&gt;حالا از این حرفا گذشته، کیه که جمعه ساعت 8 صبح حال داشته باشه پاشه بره سر قرار ؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش قرارمون برای 12/12/1412 بود ، ساعت ۱۲ !! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;U&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;  بعد از سه ماه فاصله ،دوباره امروز اولین جلسه کلاس بسکتبال بود . تازه توی باشگاه بود که فهمیدم سه ماه متمادی خوردن و خوابیدن و ولو بودن میتونه چه بلایی سرِآدمیزاد بیاره . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اولِ کلاس شروع کردم دویدن دور زمین . باورش برای خودم هم سخت بود ! بعد از یک دور دویدن جوری به نفس نفس زدن افتاده بودم که انگار هشت دوری که قرار بود بدوم رو دویده بودم. دراز نشستی که قرار بود 60 تا بزنم ، سرِ 15 تا بُریدم . شنا که کلا نرفتم.دستم رو گذاشتم زیر چونه م و نشستم حسرت برو بچزی که تا سه ماه پیش پِخِشون میکردی پخش زمین میشدن رو خوردم !&lt;BR&gt;سرِ تمرین ها اگه قرار بود 3 دور دور زمین حمله ،دفاع بریم ،من بعد از دور اول جا میزدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                        &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 205px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256638497.jpg&quot; width=203 height=239&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در مقابل بچه ها،مثل پیرزن فرتوت و نالانی بودم که موقع بالا رفتن از چند تا پله ی چسکی 54 بار دست به دیوار میزنه و استراحت میکنه . کلی از خودم نا امید شدم . فقط خدارو شکر توی بازی کم نیاوردم وتقریبا مثل قبل بودم . وگرنه که دیگه کلا از خودم نا امید میشدم . &lt;BR&gt;اصلا اشتباهم همینجا بود که &lt;A href=&quot;http://reyhan274.blogfa.com/post-79.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;اون دفعه&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; روی مربی رو زمین انداختم و نرفتم آمریکا و عضو تیم ملی بشم . وگرنه الان هشت دور که سهله ، هقتادو دو دور دور زمین میدویدم و به قول یارو گفتنی &quot;باکی م نبود&quot;!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;A href=&quot;http://reyhan274.blogfa.com/post-79.aspx&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
