تبليغاتX
که چی ؟؟؟
MasSaGe!!
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 14 بهمن1388
                       


بعضی وقتا هیچ چیز به اندازه یه ماساژ درست حسابی سر حالت نمیاره !!

مخصوصا اگر ماهیچه‌های بی‌جنبه‌ی بدنت از ورزش دیروز حسابی توی هم گره گوره خورده باشن ..


قدرت ذهن !!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 10 بهمن1388
دیشب داشتم ظرف میشستم ، بعد همین جوری کاملا یهویی یاد یکی از دوستای دوران دبستان و راهنماییم افتادم . نمیدونم اصلا چه جوری سر و کله‌ش توی ذهنم پیدا شده بود . بعد، یه عالمه وقت همین جوری توی ذهنم پرسه زد و هر چی خاطره‌ی ریز و درشت داشتم ازش یاد آوری شد . دوست صمیمیم نبود ! از این دختر خوبا بود .. از اینا که اینقدر خوبن که حال آدم به هم میخوره دیگه .. میفهمی چی میگم که ؟؟ مهربون ، ساده ، خوش اخلاق ، تکلیفاشو مینوشت فرداش میومد مال ما رو هم مینوشت ! درساشو میخوند جای ما هم داوطلب میشد جواب بده .. از این تریتیپا !!

خلاصه همین جوری داشتم فکر میکردم که باید حتما ازدواج کرده باشه دیگه ... با خودم گفتم کاش شماره‌ش رو داشتم یه خبری ازش میگرفتم .
امروز صبح با بابا رفتیم بلیط بگیریم واسه عید ،‌همین جوری که از بغل ماشینا آروم رد میشدم که اگه کسی خواست بیاد بیرون من برم جاش , چشم تو چشم یه دختره شدم که داشت ماشینش رو پارک میکرد .. رومو کردم به بابا ، یه خنده ای کردم گفتم هه ! چرا این دختره افتاده رو مخ من ؟ دیشب اومده بود تو ذهنم الانم حس کردم این اونه .
ماشینو پارک کردم و به همراه پدر گرام اومدیم به طرف آژانس هوایی . سر راه دوباره دیدمش . خودش بود ! گفتم بابا عجب ذهنی دارم من ماشالا هزار ماشالا (ولی متاسفانه تخته دم دستم نبود بکوبم به تخته ).
خیلی برام جالب بود که دیدمش ! کسی که دو سالی یه بار شاید یادش بیافتم .. . گفتم اینجا چی کار میکنی ؟‌ گفت اومدم دنبال باغ و آتلیه و اینا برای عروسی ...
 میگم که زیادی خوبه طرف !!‌ دختر مردم تک و تنها باید بیاد دنبال این کارا ؟؟‌

پ.ن : این نوشته مربوط میشه به دو , سه روز پیش که به دلیل عدم حال داشتن صاحب وبلاگ برای کپی کردن متن توی صفحه بلاگفا و پابلیش کردن آن امروز آپ شد .

The DeNtiST
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 6 بهمن1388

از لحظه‌ای که نشستم توی مطب 15 بار توی ذهنم صحنه‌ی آمپولی که قرار بود فرو بره توی لثه‌ی نازنیم رو مرور کردم . 

صدای مته‌ای که دندون‌‌های بیمار قبلی رو داشت میتراشید از توی اتاق بغلی میومد و صاف میرفت توی مخ من و از اونجا یه راست میرفت سراغ عصبی که مربوط به دندونم میشد و راهش رو تا خود ریشه‌ی دندونم ادامه میداد . 

از بچگی به طرز خفنیشنولاسیونیزمی از دندون پزشکی میترسیدم .. از صدا‌های ناجوری که مثل بولدوزر توی مغز آدمو میتراشه و از اون آمپول دسته آهنی غول پیکرش !

                                             

توی مطب نشسته بودم و انقدر درد آمپول رو برای خودم گنده کرده بودم که به جرات میتونم بگم کافی بود یکی یه تعارف کوچیک بهم بزنه تا بزنم زیر گریه !!!! 

روی جذاب ترین قسمت ماجرا (!)که همون صندلی دندون‌پزشکیه که نشستم ،رومو کردم به آقای دکتر (که عموی اینجانب میباشند )‌ وگفتم : میشناسی منو که ؟؟ گفت :‌آره هون دخترکولی شلوغ کنه ای !!با حالت التماس گونه ای که دل سنگ رو آب میکرد  گفتم :پس دردم نیاد لطفا !! 

آقای عمو دکترهم مرحمت کرد یه کرم ژله مانند مالید به جایی که میخواست سوزن بزنه که حسابی لثه‌مو بی‌حس کرد و بعد،اون لحظه‌ای که هی توی ذهنم مرور کرده بودم ،به واقعیت تبدیل شد . با این تفاوت که از درد کُشنده‌ای که توی ذهنم تصور کرده بودم خبری نبود . (شاید با کمی اغماض بشه گفت کلا از درد خبری نبود!!)

در هر حال با شناختی که از خودم دارم میدونم باز دفعه‌ی بعدی ، قبل از این که برم دندون پزشکی از تصور دردش زجرکُش میشم رسما !!!

پ . ن :از عموم میپرسم من فقط این جوری‌ام یا هستند کسایی مثل من ؟‌

میگه یکی از همکارامون که خودشم دندون پزشکه هر دفعه میاد پیش من، آمپول که میزنم پا میشه این وسط پاشو میکوبه زمین و داد میزنه :D ...


خانوم کوچولو باباته !!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 3 بهمن1388
فسقل بچه آیفون‌ رو زده ، جواب میدم میگم : بله ؟؟ میگه : سلام ومنتظر جواب سلامش میشه .
میگم: سلام . بفرمایید  ؟ ‌

یهویی صداشو نازک میکنه که انگار با یه دختر 3 ساله داره حرف میزنه . میگه : خانوم کوچولووووووو ... ما توپمون افتاده توی خونه ی شما .. در رو باز میکنی خانوم کوچولوووووو؟؟‌

از توی صفحه‌ی آیفون ،متفکرانه و در حالی که هم خنده ام گرفته هم حرصم ، زل میزنم به قیافه اش که فوقش 10 سالش باشه . از مکثم کلافه میشه و صداشو میبره بالا : خانوم کوچولو ... درو باز کن دیگه !
میگم باشه بابا بزرگ ... توپ رو که برداشتی در رو پشت سرت ببند بابا بزرگ . باشه بابا بزرگ ؟؟
از رو نمیره و خیلی جدی میگه : چشم خانوم کوچولو !

پ.ن 1: اصلا هم صدای بچه گونه ای ندارم ...
پ.ن2: در جستجوی یه عطر خوبم ... خیلی گرم و شیرین نباشه ، با موندگاری زیاد ! اگر چیزی در چنته دارید بریزید رو دایره !!!

only without men!!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 28 دی1388
ساختمون شركت يه آسانسور تو مايه هاي درب و داغون داره . از روز اولي كه پامو گذاشتم توي ساختمون ازش ترسيدم !
فكر كنم اين ترس از گير كردن توي آسانسور  چيزيه  كه از مامانِ مامانم به ارث بردم . البته ترس من هيچ وقت به مرحله ي بروز دادن نرسيده و تا همين امروز كه دارم اينجا مينويسم تو دلم مخفي بوده !
ولي ترسي كه مامان بزرگم داره چيزيه كه همه ميدونن . به اندازه ايه كه با اين سن و سال ترجيح ميده 4 طبقه رو با پله بره بالا تا اينكه سوار موجود خبيثي به اسم آسانسور بشه..
روز اولي كه اومدم ،اولين چيزي كه چشمم ديد ،برگه هايي بود كه به دور تا دور درب آسانسور زده بودند  : "از بردن بار سنگين با آسانسور خود داري كنيد "." لطفا قبل از سوار شدن از درست بودن آسانسور مطمئن شويد ". "خطر خرابی آسانسور ".(که البته با دیدن ریخت و قیافه ش هم میشد این خطر رو احساس کرد  )
و وقتي سوار شدم برگه اي كه كنار آينه زده بودن : "لطفا در صورت خراب شدن آسانسور خونسردي خود را حفظ كرده و با شماره تلفن فلان تماس بگيريد!!"

                                                    
همون روز بود كه با خودم عهد كردم هيچ وقت با يک مرد سوار آسانسور نشم . گفتم آدم خودش تنها باشه فوقش ميگيره ميشينه اين كف مطالعه ميكنه تا يكي بياد به دادش برسه ..
هميشه وقتي ميرسم جلوي در ورودي شركت و ميبينم كسي منتظره تا آسانسور بياد  قدم هامو كند ميكنم ،‌ الكي دستم رو ميكنم توي كيفم و مثلا دنبال چيزي ميگردم ، جلوي تابلو اعلانات ساختمون وايميسم و مثلا زل ميزنم به قبض هاي آب و برق و تلفن كه كج و كوله سوزن شدن به ديوار، تا وقتي كه طرف سوار بشه و در بسته بشه !
امروز هم همين كارو كردم . يكي از اهالي ساختمون كه اتفاقا چند باري هم ديده بودمش موقع ورود من جلوي آسانسور وايساده بود .. منم عمليات هميشگي خودم رو براي جا موندن از آسانسور رو انجام دادم . وقتي در باز شد ، آقاهه رو به من گفت: "اومد" و خودش رفت توی آسانسور وايساد .

صداي بسته شدن در رو كه شنيدم رفتم طرفش . يهو از لاي درِ نيمه باز آسانسور يه دست و يه پاشو آورد بيرون . شايد فكر ميكرد چشمي داره !!‌

در همچنان زور ميزد كه بسته بشه و آقاهه همچنان تلاش ميكرد در رو باز كنه . منم تقريبا يه چيزي تو مايه هاي مات و مبهوت بودم و فقط نگاه ميكردم .
گفتم اين ديگه باز نميشه . شما بريد خب بعد من ميام .. !!  نگاهي كرد كه يعني منو دست كم گرفتي و گفت : نه بابا ! چه كاريه . بازش ميكنم با هم بریم!!
حالا همين جوري كه يه دستش از آرنج به پايين و يه پاش از زانو به پايين لاي دره ميگه :آسانسورِ لكندي !!‌ چشمم نداره آخه لا مصب !!‌ بعد دوباره با تمام زورش در رو هل ميده تا بالاخره بازش ميكنه . شلوارش رو ميتكونه و خنده ي موفقيت آميزي ميكنه و ميگه بفرماين !
دو دل و بد اخلاق پامو ميذارم توي آسانسور و تا  وقتي كه به طبقه ي خودمون برسم تو دلم میگم خدیا .. خدایا .. خدایا !!! 
در كه باز ميشه تازه لبخند  مياد رو لبم . رو ميكنم به آقاهه و تشكر ميكنم !‌
آقاهه ميگه : قابل نداشت .. و یه جوری میگه" به سلامت "که انگار ذهنمو خونده باشه!!

 

designer