تبليغاتX
که چی ؟؟؟
دو نقطه خط فاصله اس!
بعضی وقتا یه کاری که تا قبلش فکر می کردی خیلی برات راحته اونقدر برات سخت میشه که میخواد اشکتو در بیاره ...

می فهمی که چی میگم ؟؟

 


2 ریحانه ... شنبه 15 تیر1387ساعت12 |
کنسرت اینا!

من اگه بیام اینجا بگم واااااااااااااااااااااااای کنسرت شجریان خیلی حال داد . واااااااااااااااااااااااااااای اندش بود . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عشق کردم و از این حرفا ممکنه بسیاری از کوته فکران بگن واه واه  حالا اومده اینجا قمپز در کنه که من رفتم کنسرت شجریان !

  می بینی مردم چه جورین ؟؟ آدم دیگه نمی تونه حتی یه خاطره ی خشک و خالی تعریف کنه . هنوز ب بسم الله از دهنت در نیومده پشت سرت هزار تا حرف میزنن !

واسه همین مصلحت رو توی نگفتنش میبینم ... همین بهتر که آدم نگه !  والّا  !! مگه بیکاری واسه خودت شر درست میکنی ؟ پس فردا میان ترورت میکنن خونت رو میریزن زمین هیشکی نیست به دادت برسه .. اون روزه که به شیکر خوردن میافتی .. ولی چه فایده ؟ هر چی هم شیکر بخوری اوضاع مثل روز اولش نمیشه  .. خداوندا .. پروردگارا ... بار الها .. ای فریاد رس مظلومان .. من و قلب کوچکم دوست داریم در آسمان پاک و آبی قدم بگذاریم ....

 

خب دیگه خالی شدم ... آخیـــــــــــــــــش !

 

پی نوشت : ولی کل 4 ساعت کنسرت یه طرف و اون تیکه ی آخرش که مرغ سحر رو خوند یه طرف دیگه!!

 


2 ریحانه ... دوشنبه 3 تیر1387ساعت14 |
کار بد !
من اصلا حسرت نمی خورم ! اصلا  !!

نه به حال اونایی که در طول ترم سپری شده مثل آدم درسشون رو خوندن ..

نه به حال اونایی که بعد  از ترم سپری شده نرفتن مسافرت و باز مثل آدم نشستن درسشون رو خوندن ..

 نه حتی به حال اونایی که بعد از ۱ ترم و یک هفته ول گشتن الان میشینن مثل آدم درسشون رو می خونن !!

اصولا حسرت دیگران رو خوردن توی این دنیا کار خوبی نیست ! آدم باید زندگی خودشو بکنه ... بالاخره خدا هر کسی رو یه جور آفریده ... یکی که تا میاد درس بخونه خوابش میگیره که نباید بشینه حسرت بخوره !! باید بگیره بخوابه که دیگه خوابش نیاد .. بعد از یه خواب کوتاه ۲ ساعته هم که بلند شد باید پاشه بره یه غذای جانانه بزنه به بدن که مغزش برای درس خوندن فسفر کافی داشته باشه ... بعدش یواش یواش یه درازکی بکشه و پاشه بیاد سر درس اگه بعدش دراز نکشی خدا میزنه تو کمرت !... بعد اگه یهو یادش افتاد یه وبلاگ بد بخت داره که سال به سال آپ نمیشه بیاد آپش کنه که نگن عجب وبلاگ بی صُحابی !!بعد خب ممکنه وقتی میاد درس بخونه حس کنه  داره حوصلش سر میره توی یه همچین موقعیتی اصلا درس خوندن کار عاقلانه ای نیست فقط باید بره بیرون چون وقتی یه عالمه درس با هم دیگه بریزه تو مخ آدم ممکنه مخ آدم فسسش در بیاد   بعد آدم گناه میکنه که فس مخ خودشو دراورده !چون مخ خیلی به گردن آدم حق داره ... گردن هم خیلی به گردن مخ حق داره چون مدتهای مدیدی وزنشو تحمل کرده .. تازه وقتی آدم زیاد درس بخونه ممکنه گردنش هم بشکنه اونوقت همه به آدم میگن گردن شیکسته ... تو اگه بهت بگن گردن شیکسته نارحت نمیشی ؟؟   اگه نشی که مریضی  :-؟؟ راستی اگه مریض باشی کلا نباید درس بخونی .. .خوش به حالت

حالا بی خیال در هر حال اینه راحش .درسته یه خرده ممکنه سخت بگذره ولی خب دیگه چاره ای نیست  . یکی دو هفته ای رو هم باید این جوری سر کرد .

چون حسرت خوردن اصلا کار خوبی نیست  

 


2 ریحانه ... دوشنبه 20 خرداد1387ساعت14 |
زرد آلو
 تازگیا خیلی بزرگ شدم ! 

امروز رفتم میوه خریدم ...

آقاهه رفت برام ۳ تا زرد آلو شست داد بهم بخورم ! می خواستم بگم خوب شستی ؟؟

ترسیدم دل درد بشم خب

اصلا حالا که این جوره بقیشو تعریف نمی کنم ..


2 ریحانه ... پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت1 |
فی البداهه!
سلام .

من می خوام کتاب چاپ کنم .

 نه اینکه من برم چاپخونه بزنم کتابای مردمو چاپ کنما ! نه  ! می خوام کتاب چاپ کنم ... می گیری ؟ کتاب بنویسم بعد بدم چاپش کنن !

نمایشگاه کتاب که بری می بینی من حق دارم خب ... هزار و یک نوع کتابای چرت و پرت و من دراوردی اونجا داره خاک میخوره .. اونوقت من چیم از اونا کمتره که نوشته هامو کتاب نمی کنن؟؟ تازه همه چیمم از همشون بیشتره . به جون خودم !

خود شیفته هم خودتی..

هر چی من هیچی نمیگم بلکه اینا روشون کم شه بیان بگن عزیزم یه چیزی بنویس ما برات چاپش کنیم اصلا انگار نه انگار ... من نمیدونم واقعا ما دلمون به چیه این مملکت خوشه ؟! یه آدمایی مثل من دارن اعلام آمادگی میکنن ... علیرغم مشغله ی کاری زیاد ... درس .. دانشگاه .. این ور .. اون ور .. بازم به روی مبارک خودشون نمیارن ... خدا آخر عاقبت ما رو به خیر کنه به خدا ! مملکت داره به سمت نابودی میره . به سرعت نور !!!

 

اَه!


2 ریحانه ... پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت10 |
درباره ...
من ریحانه در تاریخ 25/شهریور/1365 در بیمارستان کیان منطقه شمیران تهران,ساعت 12:45 دقیقه ی ظهر بود که این دنیای تنگ و تاریک رو فراخی و نور بخشیدم!!!


منوی وبلاگ
کمــــــــــــد
رفقا
موسيقي